تبليغاتX
دست نوشت هاي يك اعدامي

دست نوشت هاي يك اعدامي



وحید چندبار زنگ زد که مادربزرگت زیاد حالش خوش نیس تا دیر نشده بیا ببینش 

آنقدر درگیر درس و درگیری های درونی خودم شده ام که او را هم فراموش کرده ام

بعد ماهها رفتم دیدنش

از بخواب دیدن پدربزرگ مرحومم میگفت و رفتن

از بی وفایی ها گله میکرد

دلش شور بچه هایش را میزد که صبح تا شب دنبال یک لقمه نان هستند

یک جورهایی وصیت میکرد

حالا که برگشته ام  دلم پیش اوست

نگرانی اینکه هر لحظه کسی زنگ بزند و بگوید....

در این اوضاع بد احساسی عاطفی که دارم  و ماههاست دست و پا میزنم که به خطا نروم

فقط همین را کم دارم

اندک رمقمان به مویی بند است

و اندک امیدمان به دمی


برایم دعا کنید ناامید نشوم

و

سیاه پوش



نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت توسط ایلیا ( سردبیر و متهم شماره یک)|



سیب زمینی که نیستم آدمم


نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت توسط ایلیا ( سردبیر و متهم شماره یک)|



غم انگیز است که بیایی وبگردی و ببینی که دوستانت هم مدتهاست چیزی ننوشته اند

غم انگیز تر اینکه خودت هم بنویسی و تیک عدم نمایش برای نوشته هایت بگذاری و بروی

شاید دوستان هم همینطور فکر میکنند...

هر چه بود و شد و هست باید ادامه داد و خم نشد

یا خم شد ولی نشکنی

یا بشکنی ولی تمام نشوی

تا بوده همین بوده و تا هست همین هست

قرار نبود از اول هرچی تو اراده کردی و علاقه داشتی همان بشود

این وسط ها جایی هم برای حکمت و قسمت و سرنوشت هم میبایست گذاشت

مدتها گذشت و من که چندسالی در جستجوی گمشده ام همه جا را میگشتم تغییرات بزرگی کرده ام

و

حداقلش اینکه بسیار بزرگتر و باتجربه تر از گذشته ام شده ام

آرمانهایم تغییر کرده اند

نگرشم به دنیای اطرافم عوض شده

سادگی ام را سعی کرده ام که نداشته باشم

و

دلبسته دنیایی نشوم که مال من نیست

مثل یک چینی بند زده ام که به تلنگری میشکند

به گذشته نه چندان دور خودم که نگاه میکنم فکر میکنم که عجب موجود راکدی بوده ام

ولی به سرعت مدارکی خلاف این نظرم جلوی چشمانم می اید

سرتاسر زندگی ام بجز این یکسال آخر که نمیدانم از روی علاقه به سینما پایبند و مقید به مقررات

زندگی ماشینی بوده ام یا دلبستگی ام زمینگیرم کرده بود یا بحران مالی خانواده

باقی عمر سرکش و پرتلاطم و پرماجرا گذران کرده ام

هنوز هم از مسافرت یکروزه و سری خودم با رفیقم به بندرانزلی درتعجبم که چطور شد که رفتم و کسی

هم نفهمید

ازنصف شب هوس مسافرت کردن و صبح در شهر دیگر بودن 


ولی نه این درس ومدرک گرفتنها سرکشی ام را سرکوب کرد و نه حتی خدمت رفتن  و بازداشتهایش

باقی این یکسال هم که هدف نوشتن بود و سینما و قربانی شدن زندگی شخصی

حکمتش را خدا میداند که همان سالی پایبند درس بشوم که دلبسته ام و در اقتصاد مشکوک به ورشکسته

و همه و همه نتیجه اش بشود این که

نه چیزی از درسم مانده

نه چیزی از دلم

نه چیزی به نام شغل

هر چه که بود و هست تمام میشود مثل همان عمر که به جستجو میگذرد و باقی به حسرت

چند ماه دیگر هم که مدرکمان را بدهند باز همان خواهم شد که بودم


از امروز باید یکسال گذشته در زندگی ام را قلم بگیرم و فکر کنم چیزی نبوده

بارها فکر کرده ام که همانطور که همیشه میگفتم ایلیا کارش تمام میشود اگر چنین شود و چنان

ولی نشده با انکه هزار بار سخت تر از چنین و چنان بر سرم آمده

ولی کار تمام شده و خودم نخواسته ام قبول کنم

ایلیا مرده و اینک ایلیای دیگری متفاوت با آنچه بود مینویسد

امروز که مینویسم از محبت دوستی ناشناس است که کمک کرد زیر بار سنگین دلم، نشکنم و

ادامه بدهم 

کاردنیاست دیگر روزی امید بدهی و روزی امیدوارت کنند






هرروز صبح توی آینه نگاه میکنم و وردی را زمزمه میکنم که قوت قلبم باشد تا صبح فردا

وردی که دوستی عزیز با نگاهی زیبا به آرزوی دیرین و نافرجام من معنایش کرده

وردی که اگر هنوز انسان باشی و دیگران برایت مهم ، معجزه میکند

جمله ای که باعث میشود هنوز فکر کنم هرچقدر هم پست و سیاهم ولی هنوز کمی انسانم

ورد من این است

((( ایلیا خودخواه نباش)))




**دوست ناشناس من نمیدانم از کجا و چطور دردم را میدانستی ولی چه خوب در چند صفحه حرفی

که برایم گذاشته ای تسکینم دادی


هرکجای دنیا که هستی خوشبخت باشی

نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت توسط ایلیا ( سردبیر و متهم شماره یک)|


نه حسی برایم مانده نه احساسی

نه ایمانی نه اعتقادی

نه باوری نه یقینی

انگار با انچه به سرم آمده، تمام  خوش بینی و مهربانی در دلم فرو ریخته

گریه نخواهم کرد

گریه نمیکنم که بگویند ناتوان شده و ضعیف

گریه نمیکنم که بگویند دیدی آنچه که گفتیم به سرت آمد


خدای من به تنها چیزی که برای من مطلق مانده ای و هرگز خراب نخواهد شد انچه

از تو در درونم ساخته ام قسم میخورم که دیگر هرگز وابسته نشوم به حقیقتی جز تو

و

به دیواری که برویم آوار خواهد شد تکیه نمیزنم

هرگز

هرگز


خدایا

 نشانم بده امیدی که در دلم هر روز موجی به بلندی تلخی های لحظه هایم دارد تبدیل به

یاس نمیشود

فقط همین


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه هفدهم فروردین 1389ساعت توسط ایلیا ( سردبیر و متهم شماره یک)|


آخرين مطالب
» دیگر نه!!!!
» دلداری نمیخواااااااااااااام به کی باید بگم؟
» پرواز کن
» بالاخره فرو ریخت


Design By : Pichak